صورت‌های فلکیِ زمستانیِ شمالی، وقتی حوصله‌شان سر می‌رود

:: صورت‌های فلکیِ زمستانیِ شمالی، وقتی حوصله‌شان سر می‌رود

می‌خواستم بگویم «دوستت دارم»، اما گفتم «ببین، چقدر هوای تهران آلوده شده». یا ممکن بود بگویم اصلاً «ابوالحسنِ افشین، سردارِ ایرانیِ عباسیان را خودِ خلیفه کُشت.»

من همیشه این‌طور بودم، حرف‌هایم اول از یک صافیی می‌گذشتند تا همه خرد باشند، بعد آسیاب می‌شدند تا لِه شوند، به باد می‌دادمشان، تا سبک‌هایشان بروند، بعد کلی اَلَک می‌شدند و دستِ آخر، همه را می‌ریختم دور و هیچ نمی‌گفتم.

اما؛ دیدی که گفتم همهٔ حرف‌هایم را. فریاد زدم حرف‌هایم را. بدونِ هیچ‌لفافه‌ای بدونِ هیچ‌پرده‌ای؟

من همیشه می‌گویم به خودم، ببین آدم‌ها چه‌ساده عوض می‌شوند. حالا ببین که همان‌که سکوت‌کرده‌بود فریاد می‌زند 

و هرازچندگاهی می‌گویم به خودم، که ببین آدم‌ها اصلاً عوض نمی‌شوند. آسمان به زمین بیاید، تو عاشقِ آسمانی، همان آسمان


حوصله‌شان که سر می‌رود، دوپیکر می‌نشینند با هم منچ بازی می‌کنند،
برساوش و آندرومدا، با هم به خرید می‌روند.
ثور می‌رود کمکِ ارابه‌ران.
خرگوش و دوتا اسد و دوتا دُب و دوتا کلب و سرطان و زرافه و قوچ و سیاه‌گوش، دسته‌جمعی با هم قرار می‌گذارند به باغِ‌وحش می‌روند، بعد هم سینما، آخرِ شب هم شهرِبازی.
اما دوماهی می‌روند مسافرت، به یک دریای دور.
ذات‌الکرسی و قیفاووس می‌نشینند و آلبومِ عکس‌ها را نگاه می‌کنند.
تک‌شاخ، اما هرچقدر فکر می‌کند نمی‌داند چه‌کار کند، تنها می‌نشیند، کتاب‌هایش را ورق می‌زند.
شکارچی، خنجر و گرزش را می‌گذارد گوشه‌ای، بلند می‌شود ولی یادش نمی‌آید می‌خواست چه‌کار کند اصلاً.
و باز هم چقدر هوای تهران کثیف شده :)

منبع : هستنصورت‌های فلکیِ زمستانیِ شمالی، وقتی حوصله‌شان سر می‌رود
برچسب ها : دوتا ,ببین ,حرف‌هایم ,اصلاً ,ببین آدم‌ها ,هوای تهران ,چقدر هوای

واژگانِ نشسته کنارِ هم، بی‌ربط

:: واژگانِ نشسته کنارِ هم، بی‌ربط

[برداشتِ واپسین] شیراز که بودیم، هِی بد می‌گفتیم و فحش و لعنت می‌فرستادیم به تهران و پاییزش و دود‌هایش. به‌درخت‌های قطع‌شده‌اش و به بی‌ابری و بی‌بارانی‌اش.

پا که توی فرودگاهِ مهرآبادِ تهران گذاشتیم رنگین‌کمان بود، بعد باران بود که همین‌طور می‌بارید و درخت‌ها که آراسته‌تر از همیشه بودند انگار، من فکر می‌کردم تهران شاید دلش شکسته از حرفایمان و گریه می‌کند و مشاطه‌‌ای چهره‌اش را آراسته و دلبری می‌کند.

[برداشتِ میانی] مدت‌هاست فکر می‌کنم دوست داشتم یک‌عملگرِ خطی باشم، حتی بیشتر؛ دوست داشتم عملگرِ خطیی بودم توی یک‌گروهِ آبلی، می‌شدم یک‌عملگرِ خطیِ ساده، که احتمالاً چندتایی بردارویژهٔ ناصفر داشت و یک‌ هستهٔ چندبعدیِ نسبتاً بزرگ...

چرا؟

خب، فکر می‌کنم عملگرهای خطی با هم دوست‌تر اند، هیچ‌چیز را سخت نمی‌گیرند، همهٔ حرف‌هایشان را به هم می‌زنند، حالا شاید از ادبیات و هنر و این‌ها چیزی سر در نیاورند اما باز زندگیِ یک‌نواختِ شیرینی دارند. (معنی‌ش مشخص است، آدم‌ها پیچیده‌اند و من درمانده و ملولم و ناچار از ارتباط با ایشان)

می‌گفتم، آن‌جا می‌شدم یک‌عملگرِ معمولی که زیاد معروف هم نیست، آن‌جا عاشقِ عملگرِ همانی می‌شدم و شاید...

[برداشتِ نخست] یک‌جای معمولی، جایی روی زمین، یک‌روزِ معمولی، یک‌اتفاقِ معمولی افتاد، به‌کوتاهیِ پنج‌دقیقه. هیچ‌کس نظاره‌گر نبود و نه فلک گفت احسنت و مَه گفت زِه، نه زمین از حرکت باز ایستاد و نه آسمانیان -به‌پاسِ آن‌اتفاق- سوری گرفتند. اما


این‌ها می‌شوند تمامِ حرف‌هایم در سه‌چهارروز که -مثلِ برق آمدند و رفتند و- ما شیراز بودیم.
منبع : هستنواژگانِ نشسته کنارِ هم، بی‌ربط
برچسب ها : می‌شدم ,یک‌عملگرِ ,شاید ,تهران ,برداشتِ ,می‌شدم یک‌عملگرِ ,دوست داشتم

نگر، تا این شبِ خونین سحر کرد

:: نگر، تا این شبِ خونین سحر کرد

مسیر را بلد بودم، این‌همه بار آمده‌ام و رفته‌ام. پا که توی خیابانِ ولیعصر می‌گذارم حس می‌کنم، انگار چیزی یک‌جورِ دیگری‌ست، مثلِ وقتی که می‌بینی کسی موهایش را کوتاه کرده، یا قابِ عینکش را عوض کرده.

می‌دیدم، انگار پاییزتر از همیشه بود ولیعصر

مثلِ کشوری که اوضاعِ اقتصادی‌ش نابسامان باشد و بعد از چندی می‌آیی و می‌بینی کسی نمانده‌است، دیدم بعضی چنارها رفته‌بودند‌.

اول به تمامِ تابلو‌ها شک کردم که نامِ خیابان را به من می‌گفتند، شاید تابلوها دروغ می‌گویند، وگرنه چنار که راه نمی‌رود (چنار راه می‌رود، ولی مهاجرت که نمی‌کند، وطنش را دوست دارد)

شاید چشم‌هایم دروغ می‌گویند، چشم‌هایم را می‌مالم، شاید هنوز در خوابِ شیرینِ صبحِ جمعه باشم اما نبودم.

آخرش به تمامِ تقویم‌ها شک کردم، شاید امروز، روزی از اواخرِ شهریور باشد، به سالِ ۱۳۴۷.

یا شاید اصلاً هیچ‌وقت چناری آن‌جا نبوده، من حافظهٔ خوبی ندارم اما نه. مطمئنم.

آن‌جا آن‌جا را نگاه کن، من از آن‌چنار عکس دارم، همان عکسی که راننده بازگشت و دوربین را نگاه کرد، عکسش هست می‌گردم و پیدایش می‌کنم مگر می‌شود که...


تسلیم شدم، راه می‌رفتم کنارِ باغ‌چهٔ کنارِ خیابانِ ولیعصر، چنارهای مانده شعر می‌خواندند «ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت/ ز هر سروی تذروی نغمه برداشت / صدای خون در آوازِ تذرو است / دلا این یادگارِ خونِ سرو است...» هم‌صدایشان می‌خواندم، چنارهای تازه‌کاشته‌شده می‌پرسیدند از من از درختان که «چه می‌خوانید؟ چی شده مگر؟» ما همچنان می‌خوانیدم اما.

می‌رفتم و می‌دیدم مزارِ دوستانِ قدبلندم را، بریده‌بودندشان، بعضی‌هایشان را سخت‌تر حتی سیمان ریخته‌بودند روی نعششان انگار.


من راه می‌رفتم و غمگین‌تر از همهٔ خیابان‌خواب‌های ولیعصر بودم، سرِ خیابانِ بزرگمهر، مردی ایستاد و با لبخند و دست‌تکان‌دادن‌هاش فکر کنم خواست لبخندی بنشاند. لبخندزنان رد شدم، چندقدم بعد لبخند را همان‌ارّه‌برقیی کُشت که همهٔ تنومند‌ترین درختانِ این‌جا را کُشته‌بود.


به آخرِ خیابان که رسیدم یادم افتاد، اولین‌هایشان این‌دوتا درخت بودند، شاید ۴-۵ سال پیش بود که کُشتندشان و ما فقط گریستیم، علی با چشم‌های خودش دیده‌بود، ساعت دوی نیمه‌شب بریدندشان. فکر کردم چطور آهسته‌آهسته این‌همه را کشتند و ما حتی نگریستیم برای تک‌تکشان؟


تابلو نوشته‌بود

«سازمان پارکها و فضای شهر تهران

طرح بازپیرایی، ساماندهی و آبرسانی

و کاشت درختان چنار، خ ولیعصر (عج)»

مثلِ شوخیِ بی‌نمکی که هیتلر، فردای «شبِ کریستالی»۱ قانونی وضع کند که به هر فرزند از خانواده‌ای یهودی ده‌هزار مارک می‌دهیم.


۱. «شبِ کریستالی»، نامِ یکی از مرگ‌بارترین شب‌ها در فاجعهٔ هولوکاست است.
منبع : هستننگر، تا این شبِ خونین سحر کرد
برچسب ها : شاید ,ولیعصر ,آن‌جا ,می‌رفتم ,مثلِ ,انگار ,دروغ می‌گویند،

ای ساربان، آهسته رو

:: ای ساربان، آهسته رو

این‌جور که نشد. هِی تو می‌روی و می‌روی و می‌روی. خودت خسته نمی‌شوی؟ پیش از این‌که ما باشیم، تو بودی و با همین سرعتِ چهارصد و شصت و اندی متر بر ثانیه به دورِ خودت و با همان سرعتِ سی و خُرده‌ای کیلومتر بر ثانیه، به دور خورشیدت.

من اما خسته شدم. از تکرارِ تو که تکرارِ مرا رقم می‌زند. خسته ازین‌که چرا خورشید ابرنواختری نیست در پایانِ عمرِ ستاره‌ای‌اش. رمبشی کند و ازین یک‌نواختی خارج کند این حیاتِ ما را.

حتی تکرار هم نیست. تکراری آمیخته به زوال است، مثلِ نوسانگرِ کندمیرایی که خوب که دقت می‌کنی، می‌فهمی که هرروز اوضاع بدتر است، امسال حتی از سالِ پیش هم کم‌تر شهاب دیدم، و سالِ پیش کم‌تر از سالِ پیش و همین‌طور...

توی دلم، هر صبح یکی بلند می‌شود می‌دَوَد و می‌رَوَد ازین‌شهر و دود و دم‌هایش، یکی بلند می‌شود و کاری تازه می‌کند. چیزی نو، بدیع و شیرین. اما بیرونِ دلم هرصبح همین‌تکرار است. تکراری با همان موسیقی‌های تکراری، حرف‌ها و کارها و الخ‌های تکراری.

واژه‌های تکراری و کاراکتر‌های تکراری


جهتِ تغییرِ حال و هوای سخن
«آن‌ها که خوانده‌ام، همه از یادِ من برفت/
الا حدیثِ دوست، که تکرار می‌کنم»
منبع : هستنای ساربان، آهسته رو
برچسب ها : تکراری ,سالِ ,خسته ,می‌روی ,بلند می‌شود

عشق را ای‌کاش، مجالِ سخن بود

:: عشق را ای‌کاش، مجالِ سخن بود
می‌خواستم حرفی بزنم، انقدر ایستادم و نشستم و فکر کردم که خب عنوانش چی باشد، انقدر که یادم رفت حرفم را.
اما همیشه یک‌سری حرف دارم، توی واحدِ بایگانیِ مغزم. از همان‌هایی که هیچ‌گاه شنیده و گفته نمی‌شوند. حرف‌های بی‌سروته و بی‌معنی

این‌که دوباره پاییز می‌شود و یک‌بار تمامِ پاییز‌ها را توی ذهنم مرور می‌کردم. اولین تصویر، مهدِ کودکی بود و حیاطِ پشتیی پُر از برگِ زردِ روی زمین و مامان که سرِکار رفته و هِی فکر می‌کردم که کِی می‌آید. الان کجاست؟ تصور می‌کردم دارد از خیابان رد می‌شود که بیاید دنبالِ من (دقیقاً تصویرِ مامان که می‌آمد جلوی چشمم یکهو می‌زدم زیرِ گریه. حالا که فکر می‌کردم، دوباره تصویرِ مامان آمد جلوی چشمم و اشک‌ها بی‌ملاحظه سرازیر شدند)
تصویرِ غروب‌های زود، در همهٔ سال‌های مدرسه؛ به‌امیدِ آخرِ روز، مامان، کاج‌های بلندِ راهِ مدرسه تا خانه. همین را بگیر تا دبیرستان، منظرهٔ کوه‌ها و باغِ متروکِ از پنجرهٔ مدرسه. هرروز دلم برای کوه لک می‌زد، برای جایی که آدمی نیست کلاً

آن‌چیزی که هرسال هست، هوسِ باران است و برف، دل‌تنگی از نباریدن و دل‌تنگی از کثافتِ هوای تهران. هوسِ کوه‌های پُربرفِ تمیز و سرمای قشنگشان.
یک‌چیزی هم بود، که سال‌به‌سال آب می‌رود و نمی‌دانم چیزی از آن برای این‌پاییز مانده یا نه؛
دلتنگیِ آدم‌ها، قدیم‌ترها، بیش‌تر منتظرِ مامان بودم. منتظرِ بابا، هم‌صحبت با خواهران و حتی بیش‌تر رفیقِ دوست‌هایم. چیزی که هِی کم‌رنگ می‌شوند، آدم‌ها هستند. هِی بیش‌تر از همه بیزار می‌شوم و دور می‌شوم. مثلِ مسافرخانه آخرِ شب‌ها می‌آیم خانه و صبح‌ها می‌روم، مسافرت‌ها، این‌ور و آن‌ورهایم را می‌خواهم تنهایی بروم.

هِی همه‌چیز می‌گذرند و ما کم‌تر گریه می‌کنیم. سخت‌تر دل‌تنگ می‌شویم. بیش‌تر لبخند می‌زنیم (اما احتمالاً عمیق‌تر لبخند نمی‌زنیم)، یعنی داریم مقاوم‌تر می‌شویم.

پیشوازِ پاییز؛ هِی می‌خوانم «گمراهی، سنگ‌نبشتهٔ قبرِ من است» (ترجمهٔ تکه‌ای از «Epitaph» اثرِ «King Crimson»)

و ایضاً این‌که پاییز و زمستان، بیشتر می‌چسبد زیرِ پتو کِز کنی و باحوصله بنشینی و یک‌چیزی بنویسی، برای این‌جا، امید که بیشتر مجال یابم
منبع : هستنعشق را ای‌کاش، مجالِ سخن بود
برچسب ها : بیش‌تر ,تصویرِ ,می‌کردم ,جلوی چشمم

آخرِ قصه توی جالباسی

:: آخرِ قصه توی جالباسی
تنها چیزی که شاید این‌چندوقته توی این پراکندگیِ افکارم توی فکرم بود، آخرِ داستانِ من بود
مدت‌هاست فکر می‌کنم مرگِ من، درنهایتِ پوچی صورت‌می‌پذیرد! مثلاً توی یک‌روزِ معمولی توی یک تصادفِ سادهٔ درون‌شهری
یا مثلاً پریدنِ چیزی توی گلوم توی تنهایی.
جوری پوچ و بی‌دلیل می‌میرم که اعصاب‌خُرد‌کن به نظر برسد و کسی شاید از خودش بپرسد که «نامبرده به همین سادگی مُرد؟»

و چیزِ دیگری که این‌سال‌ها به من ثابت کرده دوندگی، به مقصد نمی‌رسد ولی همچنان می‌دَوَم و روزی هنوز به مقصد نرسیده، شاید حتی در دوقدمیِ مقصد می‌میرم

مثلاً شاید صبحِ روزی که عصرگاهش، اتفاقاتِ مهمی برای من بیوفتد
صبح، وقتی که دیرم شده و مطابقِ معمول، سوارِ موتور شدم، خیلی ساده، روی یک دست‌انداز از روی موتور پرت می‌شوم و تمام می‌شود :)

اولاً که این‌ها را که گفتم، نه این است که پوچ شده زندگی‌م و بی‌امید منتظرِ مرگ ایستاده‌ام، من همچنان با لبخند دارم می‌گذارنم این‌روزهای خوب را
دوماً که این‌جا به دستِ بادِ فراموشی سپرده‌می‌شود شاید
سوماً همینطوری «عاشق‌شو ارنه روزی کارِ‌جهان سر آید / ناخوانده نقشِ مقصود از کارگاهِ هستی»
منبع : هستنآخرِ قصه توی جالباسی
برچسب ها : شاید ,روزی ,مثلاً ,مقصد

آن‌جا

:: آن‌جا

روزهای اول، با شوق و ذوق، با کلّه رفتم توی شرکت!

دروغ چرا؟ آرزوی خیلی‌هاست، آن‌جا، خب آرزوی من هم بود! فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد روزی بشوم کارمندِ آن‌جا! اسمِ دهن‌پرکُنی هم داشت.


اما آن‌طورها که فکر می‌کردم نبود... آن‌جا کلکسیونی بود از آدم‌های گوناگون!

بعضی‌هایشان، آن‌هایی که بیشتر توی چشم بودند، همه‌ش همه‌جا بودند، (به قولی شاید همه‌کاره بودند)، اغلبشان غریب بودند برایم، فکر می‌کنم که هیچ، هیچ کلامی نبود که بینمان بگیرد.


از ریخت و قیافه و علایقشان هم بدم می‌آمد! (احتمالاً آن‌ها هم از من)، شاید خیلی از این‌ها هم به‌خاطرِ این بود که من هنوز بچه‌ام! خیلی بچه.


اما خب آن‌جا هم کسانی بودند که دوست‌داشتنی بودند!

دروغ نمی‌گویم، چقدر خندیدیم آن‌جا... چقدر شب تا صبح بیدار ماندیم و عشق کردیم و خودم را چقدر بینشان گم کردم!

اما همیشه، وسطِ قهقهه‌هایم و حرف‌ها و... غرق که می‌شدم بینشان، یکهو یک فکر می‌آمد توی ذهنم، که «نگاهشان کن! شبیهِ تو و دوستانت هستند این‌ها؟ نیستند، به خودت دروغ نگو؛ دوستانِ تو آن‌هایی هستند که الان مدت‌هاست ندیدی‌شان...»

مشکل این‌جاست، نمی‌دانم این فکر، راست می‌گوید یا دروغ!؟

نمی‌دانم که آمده تا فقط کوفتم کند، یک خندهٔ از تهِ دل را...

یا شاید واقعاً...


دمِ عصری کلی فحش توی ذهنم بود بدهم به آدم‌های توی آن‌جا، از آدم‌های (از دیدِ من) لوس و بی‌عرضه که فکر می‌کنند کوه می‌کَنند اما هیچ غلطی نمی‌کنند به چشمِ من!

تا آن آدم‌هایی که کلی خوبی دیدم از آن‌ها... سرِ فحش دادن به همهٔ این‌ها را داشتم...

فکر می‌کردم حالا که نمی‌روم آن‌جا (شاید آن‌خراب‌شده) چقدر خوب‌ست و فلان‌روز که باید دوباره، بروم چقدر سخت است... اصلاً چقدر خوب بود، به‌جای مرخصی، اخراج می‌شدم... اصلاً...


حالا که خوب فکر کردم، پشیمان شدم از حرف‌های دمِ عصری؛ از حرف‌هایی که به امیدِ گفتنش آمدم اما، خوردمشان! چرت بودند اصلاً

 


آخرش اینکه؛ همین‌که دغدغهٔ فکری‌م شده، یعنی که تجربهٔ ناموفقی بود؛ یعنی می‌شود از همان‌هایی که بعداً می‌شود نصیحت که فرو کنم توی گوشِ کوچک‌ترازمن‌ها!

و در نهایت؛ ده دقیقه مانده به پنجِ صبحی که هشتِ صبحش قرارست شرکت باشم و هنوز «بگو خوابش نمی‌گیرد به شب از دستِ عیاران» هستم البته «گر آن عیارِ شهرآشوب روزی حالِ من پرسد»...

منبع : هستنآن‌جا
برچسب ها : چقدر ,آن‌جا ,بودند ,شاید ,دروغ ,اصلاً

ایستاده درین بادِ خُنک،‌ به سوی شمال

:: ایستاده درین بادِ خُنک،‌ به سوی شمال

راستش را حتی به خودم هم نگفتم؛ چگونه این‌جا و آن‌جا راستش را بگویم پس؟

راستش را گم کردم، میانِ تلاش‌هایم برای پول درآوردن و بعد تلاش‌هایم برای خرج‌کردنش!

راستش، مثلِ همیشه یادم رفته و حالا که چیزی یادم نمانده، که بگویم خوش گذشت یا نه؟ بگویم کارِ درستی کرده‌ام یا نه، بگویم خوب بودم یا ...


ازین‌حرف‌ها که بگذرم، دل‌تنگِ قهقهه‌های دوستانه‌مان هستم، از مدت‌ها پیش... حالا چیزِ کوچکی پیدا شده که یادِ دورهمی‌هایمان را می‌انگیزد در درونم (اسمش را نمی‌گویم! انحصاراً می‌خواهم برای خودم بماند این پدیده!)


و این‌که آخرِ سالی، به هوای فال، هِی حافظ و سعدی را باز می‌کنم، گوشه‌چشمی نگاه می‌کنم شعر را، دوباره باز می‌کنم شاید یکی دل‌نشین‌تر آمد!

علی‌الحساب این غزلِ سعدی و این غزلِ حافظ هِی نصیبم می‌شوند؛


«... دامنِ دولتِ جاوید و گریبانِ امید

حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند ...

عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز

خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند ...»


«دلم رمیدهٔ لولی‌وشیست شورانگیز

دروغ‌وعده و قتّال‌وضع و رنگ‌آمیز ...

خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم‌برد

که تا ز خالِ تو خاکم شود عبیرآمیز ...»

منبع : هستنایستاده درین بادِ خُنک،‌ به سوی شمال
برچسب ها : بگویم ,راستش ,تلاش‌هایم برای

محل قرارگیری آمارگیر www.neginpop.ir

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ