می‌خواستم بگویم «دوستت دارم»، اما گفتم «ببین، چقدر هوای تهران آلوده شده». یا ممکن بود بگویم اصلاً «ابوالحسنِ افشین، سردارِ ایرانیِ عباسیان را خودِ خلیفه کُشت.»

من همیشه این‌طور بودم، حرف‌هایم اول از یک صافیی می‌گذشتند تا همه خرد باشند، بعد آسیاب می‌شدند تا لِه شوند، به باد می‌دادمشان، تا سبک‌هایشان بروند، بعد کلی اَلَک می‌شدند و دستِ آخر، همه را می‌ریختم دور و هیچ نمی‌گفتم.

اما؛ دیدی که گفتم همهٔ حرف‌هایم را. فریاد زدم حرف‌هایم را. بدونِ هیچ‌لفافه‌ای بدونِ هیچ‌پرده‌ای؟

من همیشه می‌گویم به خودم، ببین آدم‌ها چه‌ساده عوض می‌شوند. حالا ببین که همان‌که سکوت‌کرده‌بود فریاد می‌زند 

و هرازچندگاهی می‌گویم به خودم، که ببین آدم‌ها اصلاً عوض نمی‌شوند. آسمان به زمین بیاید، تو عاشقِ آسمانی، همان آسمان


حوصله‌شان که سر می‌رود، دوپیکر می‌نشینند با هم منچ بازی می‌کنند،
برساوش و آندرومدا، با هم به خرید می‌روند.
ثور می‌رود کمکِ ارابه‌ران.
خرگوش و دوتا اسد و دوتا دُب و دوتا کلب و سرطان و زرافه و قوچ و سیاه‌گوش، دسته‌جمعی با هم قرار می‌گذارند به باغِ‌وحش می‌روند، بعد هم سینما، آخرِ شب هم شهرِبازی.
اما دوماهی می‌روند مسافرت، به یک دریای دور.
ذات‌الکرسی و قیفاووس می‌نشینند و آلبومِ عکس‌ها را نگاه می‌کنند.
تک‌شاخ، اما هرچقدر فکر می‌کند نمی‌داند چه‌کار کند، تنها می‌نشیند، کتاب‌هایش را ورق می‌زند.
شکارچی، خنجر و گرزش را می‌گذارد گوشه‌ای، بلند می‌شود ولی یادش نمی‌آید می‌خواست چه‌کار کند اصلاً.
و باز هم چقدر هوای تهران کثیف شده :)

منبع : هستنصورت‌های فلکیِ زمستانیِ شمالی، وقتی حوصله‌شان سر می‌رود
برچسب ها : دوتا ,ببین ,حرف‌هایم ,اصلاً ,ببین آدم‌ها ,هوای تهران ,چقدر هوای