این‌جور که نشد. هِی تو می‌روی و می‌روی و می‌روی. خودت خسته نمی‌شوی؟ پیش از این‌که ما باشیم، تو بودی و با همین سرعتِ چهارصد و شصت و اندی متر بر ثانیه به دورِ خودت و با همان سرعتِ سی و خُرده‌ای کیلومتر بر ثانیه، به دور خورشیدت.

من اما خسته شدم. از تکرارِ تو که تکرارِ مرا رقم می‌زند. خسته ازین‌که چرا خورشید ابرنواختری نیست در پایانِ عمرِ ستاره‌ای‌اش. رمبشی کند و ازین یک‌نواختی خارج کند این حیاتِ ما را.

حتی تکرار هم نیست. تکراری آمیخته به زوال است، مثلِ نوسانگرِ کندمیرایی که خوب که دقت می‌کنی، می‌فهمی که هرروز اوضاع بدتر است، امسال حتی از سالِ پیش هم کم‌تر شهاب دیدم، و سالِ پیش کم‌تر از سالِ پیش و همین‌طور...

توی دلم، هر صبح یکی بلند می‌شود می‌دَوَد و می‌رَوَد ازین‌شهر و دود و دم‌هایش، یکی بلند می‌شود و کاری تازه می‌کند. چیزی نو، بدیع و شیرین. اما بیرونِ دلم هرصبح همین‌تکرار است. تکراری با همان موسیقی‌های تکراری، حرف‌ها و کارها و الخ‌های تکراری.

واژه‌های تکراری و کاراکتر‌های تکراری


جهتِ تغییرِ حال و هوای سخن
«آن‌ها که خوانده‌ام، همه از یادِ من برفت/
الا حدیثِ دوست، که تکرار می‌کنم»
منبع : هستنای ساربان، آهسته رو
برچسب ها : تکراری ,سالِ ,خسته ,می‌روی ,بلند می‌شود